عادی بودن؛ هنر زیستن بر مرز امکان
در ستایش امرِ عادی!
در جهانی که بلندپروازیهای بیمرز به فضیلتی اجتماعی تبدیل شدهاند، شاید عادی بودن و آشتی با واقعیت، دشوارترین و ارزشمندترین هنر انسان معاصر باشد.
در روزگاری که تصویرها، آرزوهای دستنیافتنی و انتظارات غیرواقعی بر زندگی انسان سایه افکندهاند، تشخیص مرز میان تصور، خیال و توهم به ضرورتی بنیادین تبدیل شده است. این یادداشت با واکاوی تفاوت این سه مفهوم، به نقد فرهنگی میپردازد که بلندپروازیهای بیپشتوانه را ستایش میکند و عادی بودن را کمارزش میشمارد. نویسنده با بازتعریف مفهوم عادی بودن، آن را نه نشانهای از شکست یا فقدان جاهطلبی، بلکه فضیلتی مبتنی بر واقعبینی، شناخت امکانات و آشتی با جهان واقعی معرفی میکند.

در روزگاری که تصویرها بیش از تجربهها بر ادراک ما سایه افکندهاند و خواستهها، پیش از آنکه واقعاً امکان وقوع داشته باشند، دستیافتنی به نظر میرسند، دشوارترین کار انسان تشخیصِ مرز میان امکان و پندار است.
انسانِ سرگردانِ قرن بیستویکم، انتظاراتش از خود را در آوردگاهی میانِ تصور، خیال و توهم شکل میدهد؛ سه ساحتی که مرزهایشان در ذهن انسانِ امروز بیش از هر زمان دیگری درهم آمیخته و آشفته شده است.
تصور، اندیشیدن به امکانی است که ریشه در داشتههای ما دارد. اگر هزار دلار داریم و به کالایی هزار دلاری بیندیشیم، در قلمرو تصور ایستادهایم؛ زیرا ذهنمان به چیزی نظر دارد که با واقعیتِ اکنونِ ما نسبت دارد و واکنشمان پاسخی است به آنچه در دسترس است.
اما اگر با همان هزار دلار، به کالایی پنج هزار دلاری بیندیشیم، وارد قلمرو خیال شدهایم؛ جایی که اندیشه از واقعیتِ اکنون ما فاصله گرفته، اما این فاصله با تلاش، زمان یا دگرگونیِ شرایط میتواند پیموده شود. خیال، گریز از واقعیت نیست؛ امتدادِ افقِ آن است.
اما اگر با همان هزار دلار، به چیزی دهمیلیارد دلاری بیندیشیم، دیگر سخن از خیال نیست؛ این توهم است. توهم، آنجاست که اندیشه پیوند خود را با امکاناتِ واقعیِ خویش از دست میدهد و آرزو دیگر نه بر پایهی واقعیت، بلکه بر انکار آن بنا میشود.
انسانِ سرگردانِ قرن بیستویکم، انتظاراتش از خود را در آوردگاهی میانِ تصور، خیال و توهم شکل میدهد؛ سه ساحتی که مرزهایشان در ذهن انسانِ امروز بیش از هر زمان دیگری درهم آمیخته و آشفته شده است.
تصور، اندیشیدن به امکانی است که ریشه در داشتههای ما دارد. اگر هزار دلار داریم و به کالایی هزار دلاری بیندیشیم، در قلمرو تصور ایستادهایم؛ زیرا ذهنمان به چیزی نظر دارد که با واقعیتِ اکنونِ ما نسبت دارد و واکنشمان پاسخی است به آنچه در دسترس است.
اما اگر با همان هزار دلار، به کالایی پنج هزار دلاری بیندیشیم، وارد قلمرو خیال شدهایم؛ جایی که اندیشه از واقعیتِ اکنون ما فاصله گرفته، اما این فاصله با تلاش، زمان یا دگرگونیِ شرایط میتواند پیموده شود. خیال، گریز از واقعیت نیست؛ امتدادِ افقِ آن است.
اما اگر با همان هزار دلار، به چیزی دهمیلیارد دلاری بیندیشیم، دیگر سخن از خیال نیست؛ این توهم است. توهم، آنجاست که اندیشه پیوند خود را با امکاناتِ واقعیِ خویش از دست میدهد و آرزو دیگر نه بر پایهی واقعیت، بلکه بر انکار آن بنا میشود.
ما، انسانهای نهچندان خوشاقبالِ قرن بیستویکم، در جهانی زندگی میکنیم که توهم، نه تنها استثنایی مذموم شمرده نمیشود، بلکه به امری عادی و حتی فضیلتمند نیز تبدیل شده است. سخن گفتن از دستنیافتنیها، ستایشِ بلندپروازیهای بیمرز و رؤیاهایی که نسبتی با امکانات در دسترس انسان ندارند، به ارزشی اجتماعی بدل شده است؛ گویی هرچه فاصلهی آرزو با واقعیت بیشتر باشد، انسان در نگاه دیگران جسورتر و شجاعتر جلوه میکند.
ما، انسانهای نهچندان خوشاقبالِ قرن بیستویکم، در جهانی زندگی میکنیم که توهم، نه تنها استثنایی مذموم شمرده نمیشود، بلکه به امری عادی و حتی فضیلتمند نیز تبدیل شده است. سخن گفتن از دستنیافتنیها، ستایشِ بلندپروازیهای بیمرز و رؤیاهایی که نسبتی با امکانات در دسترس انسان ندارند، به ارزشی اجتماعی بدل شده است؛ گویی هرچه فاصلهی آرزو با واقعیت بیشتر باشد، انسان در نگاه دیگران جسورتر و شجاعتر جلوه میکند.
در جهانی که همهچیز باید خارقالعاده باشد، عادی بودن خود فضیلتی کمیاب است.
عادی بودن، البته به معنای کوچک دیدنِ خویش یا دست کشیدن از کمال اخلاقی و مادی نیست؛ بلکه کوششی است برای شناختنِ مرزهای واقعیت، پذیرفتنِ امکاناتِ موجود و زیستن بر پایهی آنچه حقیقتاً در اختیار ماست.
عادی بودن، فضیلتِ آشتی با جهانِ واقعی است؛ جهانی که ارزشش نه در زرقوبرقِ نمودها، بلکه در امکانِ زیستنِ صادقانه نهفته است.
شاید جهانِ امروز بیش از هر زمان دیگری ما را به بازتعریف این مرزها فرا میخواند: اینکه کجا باید تصور کنیم، کجا خیال ببافیم و از کجا به بعد، امید را به جای توهم به نظاره بنشینیم.
عادی بودن، هنرِ زیستن بر مرزِ امکان است؛ جایی که واقعیت، خیال را بارور میکند و توهم راهی به زندگی نمییابد.
نانویساین مطلب در تاریخ پازدهم مردادماه 1405 در کانال نانویس منتشر شده است.در جهانی که همهچیز باید خارقالعاده باشد، عادی بودن خود فضیلتی کمیاب است.
عادی بودن، البته به معنای کوچک دیدنِ خویش یا دست کشیدن از کمال اخلاقی و مادی نیست؛ بلکه کوششی است برای شناختنِ مرزهای واقعیت، پذیرفتنِ امکاناتِ موجود و زیستن بر پایهی آنچه حقیقتاً در اختیار ماست.
عادی بودن، فضیلتِ آشتی با جهانِ واقعی است؛ جهانی که ارزشش نه در زرقوبرقِ نمودها، بلکه در امکانِ زیستنِ صادقانه نهفته است.
شاید جهانِ امروز بیش از هر زمان دیگری ما را به بازتعریف این مرزها فرا میخواند: اینکه کجا باید تصور کنیم، کجا خیال ببافیم و از کجا به بعد، امید را به جای توهم به نظاره بنشینیم.
عادی بودن، هنرِ زیستن بر مرزِ امکان است؛ جایی که واقعیت، خیال را بارور میکند و توهم راهی به زندگی نمییابد.
موضوعها
عادی بودنهنر عادی بودنتصور و خیال و توهمانسان معاصرفضیلت عادی بودنآرزو و واقعیت
