بازخوانی اندیشه در آوردگاهِ معرفت، استعمار و سلطه

از دانستن تا دانایی: ستیز معرفت و قدرت در گفتمان استعماری!

استعمار تنها با تصرف سرزمین‌ها و منابع ملت‌ها تداوم نمی‌یابد؛ سلطه بر دانش، محدودکردن استقلال اندیشه و تحمیل روایت ناتوانی به ملت‌های تحت سلطه، از بنیادی‌ترین ابزارهای قدرت استعماری برای جلوگیری از شکل‌گیری دانایی و خودآگاهی به شمار می‌روند.

مقاله
منصور فروزشنویسندهمنصور فروزش تاریخ انتشار۲۹ مهر ۱۴۰۵ زمان مطالعه4 دقیقه

این یادداشت به قلم منصور فروزش با الهام از اندیشه‌های ادوارد سعید در کتاب «شرق‌شناسی»، به بررسی رابطه میان دانش، دانایی و قدرت در گفتمان استعماری می‌پردازد. نویسنده با تأکید بر جایگاه تاریخی اندیشه ایرانی و نقش استقلال معرفتی در مقاومت در برابر سلطه، استدلال می‌کند که استعمار برای تداوم قدرت خود، نه‌تنها به تصاحب منابع و دستاوردهای ملت‌ها متوسل می‌شود، بلکه با محدودکردن امکان دانستن، تضعیف پرسشگری و القای ناتوانی فکری و سیاسی، زمینه وابستگی آنها را فراهم می‌سازد. یادداشت با اشاره به دیدگاه‌های آرتور بالفور، نقد ادوارد سعید و نمونه‌هایی از تاریخ معاصر، بر تمایز بنیادین میان «دانستن» به‌مثابه ابزار حل مسئله و «دانایی» به‌عنوان بنیان خودآگاهی، استقلال اندیشه و پیشگیری از سلطه تأکید می‌کند.

این تصویر از مجموعۀ چیدمان کپسول انتخاب شده است. که در آوریل 2026 در بوداپست مجارستان به نمایش در آمده است. — منصور فروزش
ادوارد سعید در کتاب شرق‌شناسی [1] به‌درستی نشان می‌دهد که انسانِ استعمارگر غربی، برای استثمار و برده کردنِ انسانِ شرقی یک اصل اساسی را درک کرده بود: حکمرانی بر «دیگری»، نخست نیازمند شناختن او، و دوم، محدودکردن دسترسی او به دانستن و دانایی است.

ریشۀ بنیادین تقابل غرب با ایران نیز در این نکته نهفته است: همواره در طول تاریخ اندیشۀ متعالی ایرانی بدیلی شکوهمند در برابر اندیشۀ غربی بوده است. اگر در غرب، الگویی از تفکر وجود داشته، در ایران نیز راهکارهایی هم‌سو، اثربخش، ماندگار و عمیق، اما برخاسته از بستر فرهنگی ایرانی پدید آمده است؛ در ریاضیات، نجوم، طب، معماری، ادبیات.

برای قدرتِ استعماری، توانایی مللِ دیگر برای «دانستن» دربارۀ امورِ خودی، عملی خطرناک است؛ چرا که دانستن، امکانِ تسلط بر آنها را محدود و یا قابل پیشبینی می کند. دانستن زادۀ کنجکاوی است، و کنجکاوی پیش‌زمینۀ اندیشیدن، و اندیشه کلید آگاهی و سلطه ناپذیری.
از نگاه استعمارگران، پرسش‌گریِ و میل به ساختن، و ایجاد گفتمان های مبتنی بر دانایی، چرخه‌ای از استقلال اندیشه را پدید می‌آورد، که به طور خطرناکی دامنۀ عمل و امکانِ سلطه را برای سلطه گران محدود می کند. اما اگر این چرخه گسسته شود، رقیب دیر یا زود به زانو درمی‌آید؛ نبودِ علم، منتجِ به ازدست‌دادن راهکارهای خودیافته، و وابستگی به راهکارهای تحمیلی (همچون فرمان‌برداری محض) است. اینجاست که قدرت استعماری، با ظاهری که برای ساختن آمده در عمل، دست به استثمار می زند.
مثال‌های تاریخی بسیارند: از سرقت علمی و فنی از قدرت های اروپایی پس از جنگ جهانی دوم (پروژۀ «گیرۀ‌کاغذ» و انتقال دانشمندان نازی به آمریکا[2]) گرفته تا ارائۀ محدود و گزینشی راهکارهای فنی و صنعتی به ملل فتح‌شده در اروپا و آسیا.
استعمار، برای تسلط، نخست قدرت اندیشیدن را می‌ستاند، سپس دستاوردهای فکری و مادی یک ملت را نابود می‌کند، و در نهایت، درست هنگامی که آن ملتِ تسخیرشده به ابزارهای زیستی و راهکارهای معیشتی نیازمند است، «دندان بر گلویش» می‌فشارد و هرآنچه که از خاکستر دانایی آن ملت باقیمانده را نیز به غرامت میبرد. [3]
«تمام قرن‌های پرافتخار آنها، تحت استبداد، تحت حکومت مطلقه سپری شده‌ است. تمامِ سهمِ بزرگِ آنها در تمدن، تحت لوای آن شکل از حکومت های (سلطه گر) انجام شده است. فاتحی جانشین فاتح دیگر شده است؛ یک سلطه گر از پی سلطه گری دیگر آمده است؛ اما هرگز ... کسی ندیده است، که یکی از آن ملت‌ها با توانایی خودش چیزی ... را ساخته باشد.»
آرتور بالفور / برگرفته از کتاب شرق شناسی نوشته ادوارد سعید
این الگوی رفتاری مبتنی بر همان اصلِ نالایقی انسانِ شرقی برای دانستن است که زیربنای تفکر غرب را در مواجهۀ با دیگران شکل داده است. بد نیست اینجا به نقل‌قولی اشاره کنیم که ادوارد سعید از بالفور، نخست‌وزیر بریتانیا و یکی از معماران سیاست استعماری در خاورمیانه، در کتاب شرق‌شناسی آورده است. بالفور در سخنرانی‌های خود دربارۀ مشرق‌زمین، با لحنی که آمیخته‌ای از تحسین ظاهری و تحقیر بنیادین است، می‌گوید:

«تمام قرن‌های پرافتخار آنها، تحت استبداد، تحت حکومت مطلقه سپری شده‌ است. تمامِ سهمِ بزرگِ آنها در تمدن، تحت لوای آن شکل از حکومت های (سلطه گر) انجام شده است. فاتحی جانشین فاتح دیگر شده است؛ یک سلطه گر از پی سلطه گری دیگر آمده است؛ اما هرگز ... کسی ندیده است، که یکی از آن ملت‌ها با توانایی خودش چیزی ... را ساخته باشد.»

بالفور با این جمله، در واقع «دانایی» را به «حکومت‌پذیری» گره می‌زند: از نگاه او، انسانِ شرقی هرچند در تمدن‌سازی تواناست، اما فاقد «خودآگاهی سیاسی» برای تعیین سرنوشت خویش است. پس نیروی سلطه گر «موظف» است که بر او حکمرانی کند. سعید اما با نقد به این خوانش تاریخی، نشان می‌دهد که این «ناتوانی» نه یک مولفهۀ ذاتی انسانِ شرقی، بلکه برساختۀ همان نظام معرفتی است که دسترسی انسانِ شرقی را به «دانستن از خویشتن» مسدود کرده است. به عبارت دیگر، استعمار برای تداوم سلطه‌اش، نه تنها دانش را می‌رباید، بلکه روایت «ناتوانی دیگری» را نیز در ذهن خودِ او تثبیت می‌کند. بنابراین اگرچه دانستن امری خطرناک است اما دانایی مقوله ای است که به هیچ وجه از سوی قدرت مسلط پذیرفته شده نیست. چراکه دانستن مشکلات را حل می کند، اما دانایی از وقوع آنها جلویگری می کند.

* جالب است که آرتور بالفور علاوه بر نقش مهمش در استعمارگری بریتانیا، به عنوان فیلسوفی شک‌گرا نیز شناخته می‌شود (نوشته‌ای با عنوان دفاعی از شک‌گرایی فلسفی دارد)، اما تناقض او در اینجاست: همان کسی که در فلسفه، به «ناایستایی معرفت» باور دارد، و زیر کولر عافیت از امکان وجود معرفتی ناشناخته حرف می زند؛ در زمین سیاست، با وقاحتی که مولفۀ اصلی استعمارگران است، «معرفت غربی» را یگانه معیار مشروعیت می‌داند.

1) Orientalism, 1978
2) Operation Paperclip
3) استعاره‌ای از رابطۀ قدرت در نظریۀ پسااستعماری؛ ر.ک: آشیش ناندی، سایه‌های استعمار
4) Balfour, quoted in Said, Orientalism, 1978, p. 32
نانویساین مطلب در تاریخ 21 تیرماه 1405 در کانال تلگرام نانویس منتشر شده است.

موضوع‌ها

دانایی و قدرتدانش و استعمارادوارد سعیدشرق‌شناسیگفتمان استعماریمعرفت و قدرتاستعمار و سلطهاستعمار فرهنگیاستقلال اندیشهخودآگاهی سیاسیدانستن و داناییاستعمار معرفتیاندیشه ایرانی